عماد الدين حسن بن علي الطبري (مترجم: عبد الملك بن اسحاق بن فتحان واعظ قمى)
مقدمه 31
فضائل اهل بيت رسول (ص) و مناقب اولاد بتول (ع) (فارسى)
و همچنين كتاب منهج در عبادات و در نماز و روزه وزكات و خمس و جهاد با جمله توابع از فرائض و نوافل و ادعيه و نيابت و احكام آن وكيفيت عبادات و هرچه مكلف بدان محتاج باشد در سالى چنان كه مبتدى و منتهى بدان محتاج بوده در يك جلد . و همچنين اربعين فى تفضيل اميرالمؤمنين على صلوات الله عليه و امثال آن در امامت و غير آن و جمله در محل عرض افتاد . . . جمله قبول كرد قبول الرضا . . . و چون مناقب الطاهرين و اخوات آن جمله تولى بود ، لازم بود در قسم تبرّى هم شروع كردن به بسط تمام مختلط به عربى و عجمى براى عموم فائده مبنى بر ابواب و فصول و دلائل و مسائل و بعد از استخاره و استجازه از حضرت واجب الوجود عمت عاطفته و قدرته علىالعالمين اسم اين كتاب الكامل البهائى فى السقيفه آمد . ايزد تعالى جل و علا اين تحفه را برمخدوم - زيد قدره - مبارك گرداند و ايام اين دولت را به انواع عزّت و كرامت مزين دارد . كامل ، ج 1 ص 28 : مصنف اين كتاب الحسن بن على الطبرى گويد در سنه سبعين وستمائه 670 در شهر بروجرد [ در چاپى : يزدجرد ] حاضر شدم ، عامه آن شهر را يافتم كه در حق خداى تعالى چيزها مىگفتند كه بازگفتن آن لائق نيست . برخاستم و پيش مفتى و مقتداى آن شهر رفتم كه منسوب بود به زهد و ورع و علم و قضاى آن ولايت به دو متعلق بود و گفتم شما كه مقتداى اين ملكايد و مشاراليه خاص و عام ، بايستى كه عامه را نگذاشتى كه اين محالات به حق تعالى نسبت كنند . چون اين حكايت بشنيد ، بخنديد و گفت : اى فلان ! اگر من از ايشان بدتر باشم و زيادهتر از آن گويم كه ايشان مىگويند ، چگونه باشد ؟ قريب يك ماه ميان من و وى ، در اين باب هر روز چند نوبت مباحثه رفتى و حال من با وى چنان بود كه حال نوح با قوم خويش . ( فلم يزدهم الّا فرارًا ) . . . و دوستى از من در آن ديار با بزرگى بحثى در اين باب مىكرد ، جواب داد كه ترا سر و ريش باشد و خداى را نباشد ! روزى در مسجد جامع حاضر